هیولا
هیولا جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ ♥ 6:32 دم افطار زنگ زد و گفت که هوس ماکارونی کرده و کلی قسمو آیه که یه کم ماکارانی بزار و بیا شب احیاهم پیش هم باشیم با بچه ها... بعد از کسب اجازه از پدر برای رفتن شروع کردم درست کردن ماکارونی بعدشم اسنپ گرفتمو رفتم... قابلمرو گذاشت جلوش با نون لواش کل ماکارونی ها رو لقمه کردو خورد اصلا به روی خودشم نیاورد منم اونجا هستم. تهشم یه لیوان آبو یه نفس رفت بالا که به قول خودش بشوره ببره.. نیم ساعت نشده بود که هوس فلافل کرد باز... پاشدیم با کلی غرغر من رفتیم فلافلی. داشت کاغذشم میخورد انگار از قحطی اومده.. فلافلش تموم شد که دیدم زل زده اونطرف خیابون برگشتم پشتمو نگاه ...
ادامه مطلب