توی ذهنم ادامش دادم تا ته تههه قصه..! گفتم اصلا گیریم که جنگیدی و بهش رسیدی.. پا گذاشتی روی همه خواسته هات, ایستادی جلوی خانواده, سینه تو سپر کردی و گفتی من این مردو میخوام..همه این قصه ها تموم شد و حالا زندگی مشترکت رو شروع کردی.. اولاش با عشق و خوشی,راضی بودی از اینکه به هرحال به چیزی که خواستی رسیدی... میگذره چند سال اختلافات بالا میگیره, کم کم همه چیزش عادی میشه, نگاهش,لبخندش,صداش,میشه یه آدم کاملا معمولی و دچار روزمرگی میشی. صبح,شب,صبح,شب,دعوا,صبح,شب,بحث..و روزی میرسه که وقتی از سر کار میاد خونه وقتی خسته است و سرت غرهای الکی میزنه وقتی نمیتونی بوی گند عرقشو تحمل کنی یا ازین که بهت عشق و توجه ای نداره خسته شدی میفهمی که اشتباه کردی... توی ذهنت بر میگردی به جوونیت میبین عملکردی که داشتی اصلا شبیه انتظارت نیست.. خب نبایدم باشه این واقع بینی قضیه است.. بخش بیرحمش.. همون شب وقتی سرش داد میزنی که تباه شدی, وقتی صدات میلرزه بخاطر بغض و میخوای اثبات کنی همه کاری کردی برای زندگی و عشقی که بهش داشتی, از همه چیزت گذشتی و انتخابش کردی ولی حالا اون گمت کرده بین روزمرگی هاش با حرص میری تو اتاقش که پر از دود سیگاره.. زل میزنی به چشماش که گود شدن و زیرشون سیاه شده,به موهاش که کم پشت و سفید شدن, یا به دستاش که دیگه حس میکنی همه چیزت نیستن.. میای بگی از خستگیات ولی... تیرو خلاصو میزنه. میگه که ازت خسته است از تو و از نقش بازی کردن کنارت.. از سالها تظاهر به عشقی که وجود نداشته, از سالها تحمل تفاوت های زجر آور.. میگه فکر میکرده شبیه معشوقه قبلیش بودی.. نگاهت, لبخندت, دستات, یا حدالاقل میتونستی باعث فراموشیش بشی.ولی نتونستی.. میگه جایگزینی بودی که خوب از آب در نیومد و فقط بیشتر زجرش داد..و حالا میخواد که بری هرجای میخوای میتونی بری و بعدش هم روحت ازاد میشه... پ. ن:راستی کدوم سمت قصه قشنگ تره؟!جدایی اول قصه یا آخرش؟! پ. ن2:همیشه از بچگی این جنون رو داشتم.. حس میکردم داستان عاشقانه وقتی قشنگه که دو نفر که عاشق همدیگن به هم نرسن.. اگه لیلی و مجنون بهم میرسیدن میشدن لیلی و مجنون؟! توی عوضی...