جاذبه
یادمه توی دوران راهنمایی ی بار معلم اجتماعیمون راجب اینکه چطور بچه های کلاس باهم دوست شدن و صمیمی ان سوال پرسید یکی از بهترین دوستای من (مهتاب) دستشو گرفت بالا و داستان دوستیمونو تعریف کرد روزی ک من خواب مونده بودم و کتاب عربیمو جا گذاشتم کنار ش نشستم و همین باعث دوستیمون شد .اون این داستانو تعریف کرد ولی واقعیت این نبود .من از مهتاب خوشم اومد چون هیچ شباهتی ب من نداشت .اینو همه میدونستن حتی معلممون.چون نگاه معنا داری ب من ک روی نیمکت کنار مهتاب بودم کرد و گفت :خوب شاید یکی شیطون تر باشه و اون یکی....اوم منظورم اینکه شاید بعد ب این نتیجه برسین ک اخلاقتون ب...
ادامه مطلب