رنگآرَنگ
پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۶ ♥ 0:15
از وقتی مادربزرگ پدرم فوت کرد رفت و آمد بین ما و خانواده پدری تازه شروع شد.قبل از اون من هیچکدوم از خاله ها و دایی های بابامو نمیشناختم فقط یکی دوباری توی ختم یا عروسی اونم وقتی که بچه بودم دیدمشون.. خلاصه یکی ازهمین اقوام بابام بعد چندین و چند سال تصمیم گرفت بیاد خونه پدربزرگم و بشکنه این طلسمه چند سالرو... همه دعوت شدیم خونه پدربزرگ... به جز اینکه فلانیو باید از عروسو دخترش تشخیص بدی و سوتیم ندی سخت ترین کار گرم گرفتن با آدمایی که با وجود اینکه یجورایی هم خونتن ولی باهاشون یه دنیا غریبه ای... خلاصه اینکه خواهرم به بهونه دانشگاه یه پیچش عظیم داشت و بنده هم از صحبت های مامانو بابا داخل ماشین فقط فهمیدم طرف دوتا بچه داره. یک پسر و یک دختر... همه باهم گپ میزدن که یهو پسر فرد مورد نظر اومد پیش من با یه بغل خوراکی.. گفتم چیه اینا مگه میخوای بری اردو.. گفت نه برای خواهر کوچیکت حنا گرفتم /:گفتم من خودم حنا ام خواهر بزرگمم دانشگاست... بیچاره تا بناگوشش سرخ شد.من که داشتم میجویید فرشو تو اون لحضه... خلاصه من موندم با یه بغل بیسکوییت مادرو پفکو رنگارنگ.. الان از همه اینا خاطره بد دارم
پ. ن:از من به شما نصیحت واسه دختر بچه ها لواشک بخرید با پاستیل بیشتر دوست دارن :)
بچه - رنگورنگ - لواشک - پاستیل - غریبه
hanna •
توی عوضی...
ما را در سایت توی عوضی دنبال میکنید
برچسب: رنگآرَنگ, نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 12:42