حالم اصلا خوب نبود .خبر رسید یواشکی و از این ور اون ور که قراره بره....بی مقدمه یهویی..از همه بدتر بی خدافظی؟!داشتم حرص میخوردم و اتاقو متر میکردم که فاطمه زنگ زد .نگران بودم و نگران تر شدم .گوشیو برداشتم فقط هق هق میکردو میگفت بلیط برگشت نگرفته...دیگه هیچی دست خودم نبود نشستم وسطو اتاقو تا رمق داشتم گریه کردم تا جایی که سرم داشت مثه بمب میترکیدو چشمام اینقدر پف کرده بود بسته شده بود...فهمیدم که قضیه صحت داره کار کشید به تبو بدن دردو دکترو فلان..خوب که شدم پی ام دادم بهش.بعده دوسال قهرو دلتنگی..گفت میره ولی سه ماه دیگه برمیگرده..هرچند بازم زیاده ولی چاره ای نیست بهتره از اینکه نباشه کلا...صداش شد آب رو آتیشو همه دلتنگیا رفع شد ...الانم کلی خوشحالم :)))))پ.ن:هیچکدوم قضیه دعوا و قهرو به روی هم نیاوردیم
خاطره نوشت:دوباره شدم خواهر کوچولو و دوباره قرار ساندویچی همیشگی
برچسبها: بازگشت, دلتنگی, ساندویچ, خواهر, سفر توی عوضی...
ما را در سایت توی عوضی دنبال میکنید
برچسب: بلیط,طرفه, نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 17:06