هیولا

خرید بک لینک

هیولا

جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ 6:32

دم افطار زنگ زد و گفت که هوس ماکارونی کرده و کلی قسمو آیه که یه کم ماکارانی بزار و بیا شب احیاهم پیش هم باشیم با بچه ها... بعد از کسب اجازه از پدر برای رفتن شروع کردم درست کردن ماکارونی بعدشم اسنپ گرفتمو رفتم... قابلمرو گذاشت جلوش با نون لواش کل ماکارونی ها رو لقمه کردو خورد اصلا به روی خودشم نیاورد منم اونجا هستم. تهشم یه لیوان آبو یه نفس رفت بالا که به قول خودش بشوره ببره.. نیم ساعت نشده بود که هوس فلافل کرد باز... پاشدیم با کلی غرغر من رفتیم فلافلی. داشت کاغذشم میخورد انگار از قحطی اومده.. فلافلش تموم شد که دیدم زل زده اونطرف خیابون برگشتم پشتمو نگاه کردم دیدم تابلو ویتامینه و معجون سراست... گفتم تا با همین قابلمه نکوبیدم تو فرق کلت پاشو بریم.. که خب طبق معمول ختم جلسه اعلام شد و رفتیم احیا... اصلا ضعف که میکنه میخواد کل شهرکو بخوره وای به حال روزایی که روزه میگیره...

پ. ن:چقد شب احیا گریه کردم و چقد سبک شدم. خداروشکر که یکم آرومم الان


هیولا -
روزه - احیا - ماکارونی - شهرک

hanna

توی عوضی...

ما را در سایت توی عوضی دنبال می‌کنید

برچسب: هیولا, نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 12:42

صفحه بندی