از روزی ک باهم آشناشدیم چند روزیه ک میگذره درست نمیدونم چندروز و اصلا مهم هم نیست .نمیدونم چطوری به خونمون راه پیدا کرده و از اول آشنای کی بوده و اینهم مهم نیست .مهم اینه که برام دوست خوبیه وقتی دارمش ب چیزای بیخود فکر نمیکنم و با ارامش ب خواب میرم.و البته مزیتش اینه که در این مواقع اصلا خواب نمیبینم فقط چشمامو میبندم ,باز میکنم و تغیر وضعیت عقربه های ساعتو میبینم.این یکی از مزایای این دوستیه..."تو آدم دیگه ای شدی و اطرافیانت اینو نمیفهمن,چون تو بایه راه حل کوچیک همه چیه حل میکنی.با یه دوستیه ساده ولی مفید..".
.
.
....صدای بابامو میشنوم و به سختی چشمامو باز میکنم .مجبورم از خواب بیدار شم.میبینمش ک کشوهای کابینت آشپزخونه رو میگرده.مثه همیشه ب خودش زحمت نمیده ک همه کابینتارو بگرده و مامانمو صدا میکنه:مری(مرضیه)!!!این ژلوفنا ک تو کشوی داروها بودن کجان؟ مری:(تموم شده حتما دیگه !نمیدونم)
طبق معمول چون آشو با جاش ور داشتم هیچکس پی به قضیه نمیبره...
توی عوضی...
ما را در سایت توی عوضی دنبال میکنید
برچسب: شفاف سازی, قرمز, نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 1:34