از تخت بلند شدم .این یارو هر کسی بود اصلا ول کن نبود انگاری میدونست یکی خونست .با عصبانیت رفتم سمت در و بدون اینکه درو وا کنم تقریبا داد زدم:(بلهههههههه)
صدای جون و بمی گفت:حاج خانم کلید دره راهرو رو بدید میخوام پله هارو طی بکشم.از جا کلیدی کلیدو برداشتم و خودم رو برانداز کردم ک دقیقا چیم شبیه حاج خانوماست؟ازین فکر لبخندی روی لبم امد.درو وا کردم و از لای در کلیدو بهش دادم طوری ک فقط دستمو بیرون در بردم.وقتی کلیدو ازم گرفت تازه دوهزاریم افتاد ک چی شده ..سریع درو بستم و از چشمی در نگاه کردم ولی پشتت ب من بود دقیقا روبه در راهرو .....متاسفانه نتونستم چهره فرشته نجاتمو ببینم.
پ.ن:آقای نظافتچی هر5شنبه برای نظافت تشریف فرما میشوند:)))
ما را در سایت توی عوضی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23