توی عوضی

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با « قرمز» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : کنترل و کَرگردن☹ و روز مبادا و واقع بینی و معشوق جان به بهار آغشته منی و بلیط یک طرفه و هیولا و رنگآرَنگ و بی احساس(؟) و نقطه ضعف و تیله مشکی و صدا کن مرا.صدای تو خوب است و ❌ترحم❌ و نفوذ و فرشته نجات و امر نسبتا خیر و یادگاری و :))))) و لوثش نکنید... و راز مگو و حسادت؟!حمایت!!! و ایستگاه جهنمی و ویرووووووووس و الفراااااار و شفاف قرمز و جاذبه و بازگشت و نصیحت

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت توی عوضی دسترسی پیدا کنید

کنترل

مثله همیشه داشتم دیوونه وار دستامو تو هوامو تکون میدادم و با هیجان براش یه داستانیو تعریف میکردم..نگاهش سرد و بی روح بود و بی حوصله به نظر میرسید.یهو وسط حرفام خیلی جدی و مصمم گفت:((عوض شدی))..نگاهش ک...

ادامه مطلب

کَرگردن☹

ازم پرسید اگه قرار بود تو زندگی چیزی غیر از انسان باشی؛دوست داشتی چی باشی؟لبخندزدم و سریعا گفت کرگدنننننننگفت:( چرا؟) گفتم :(چون پوست کلفته)وقتی این جوابو دادم مطمعن نبودم وقتی کرگدن باشم این پوست کلفتی همینقدر به دردم میخوره که الان واسم لازمه یا نه؟!ولی از انتخابم مطمعن بودمپ.ن:خودم میدونم کجا و چرا کرگدنو نوشتم کرگردن لازم نی گوشزد بشه بهم☹...

ادامه مطلب

روز مبادا

همیشه نباید پولو این چیزارو نگه داشت برای روز مبادا...روز مبادا میتونه روزی باشه که تمام فکر و ذهن و درگیریت روحی باشه،که مثلا دلت لَک بزنه برای یه روز خوب برای یه لبخند از ته دل.. من برای این روز مب...

ادامه مطلب

واقع بینی

توی ذهنم ادامش دادم تا ته تههه قصه..! گفتم اصلا گیریم که جنگیدی و بهش رسیدی.. پا گذاشتی روی همه خواسته هات, ایستادی جلوی خانواده, سینه تو سپر کردی و گفتی من این مردو میخوام..همه این قصه ها تموم شد و ح...

ادامه مطلب

معشوق جان به بهار آغشته منی

من بدون تو حوصله هیچ ندارم...هیچ هیچ و هیچ..من تماما همین هیچم بدون تو...

ادامه مطلب

بلیط یک طرفه

حالم اصلا خوب نبود .خبر رسید یواشکی و از این ور اون ور که قراره بره....بی مقدمه یهویی..از همه بدتر بی خدافظی؟!داشتم حرص میخوردم و اتاقو متر میکردم که فاطمه زنگ زد .نگران بودم و نگران تر شدم .گوشیو برداشتم فقط هق هق میکردو میگفت بلیط برگشت نگرفته...دیگه هیچی دست خودم نبود نشستم وسطو اتاقو تا رمق داشتم گریه کردم تا جایی که سرم داشت مثه بمب میترکیدو چشمام اینقدر پف کرده بود بسته شده بود...فهمیدم که ...

ادامه مطلب

هیولا

هیولا جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ ♥ 6:32 دم افطار زنگ زد و گفت که هوس ماکارونی کرده و کلی قسمو آیه که یه کم ماکارانی بزار و بیا شب احیاهم پیش هم باشیم با بچه ها... بعد از کسب اجازه از پدر برای رفتن شروع کردم درست کردن ماکارونی بعدشم اسنپ گرفتمو رفتم... قابلمرو گذاشت جلوش با نون لواش کل ماکارونی ها رو لقمه کردو خورد اصلا به روی خودشم نیاورد منم اونجا هستم. تهشم یه لیوان آبو یه نفس رفت بالا که به قول خودش بشوره ببره.. نیم ساعت نشده بود که هوس فلافل کرد باز... پاشدیم با کلی غرغر من رفتیم فلافلی. داشت کاغذشم میخورد انگار از قحطی اومده.. فلافلش تموم شد که دیدم زل زده اونطرف خیابون برگشتم پشتمو نگاه ...

ادامه مطلب

رنگآرَنگ

رنگآرَنگ پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۶ ♥ 0:15 از وقتی مادربزرگ پدرم فوت کرد رفت و آمد بین ما و خانواده پدری تازه شروع شد.قبل از اون من هیچکدوم از خاله ها و دایی های بابامو نمیشناختم فقط یکی دوباری توی ختم یا عروسی اونم وقتی که بچه بودم دیدمشون.. خلاصه یکی ازهمین اقوام بابام بعد چندین و چند سال تصمیم گرفت بیاد خونه پدربزرگم و بشکنه این طلسمه چند سالرو... همه دعوت شدیم خونه پدربزرگ... به جز اینکه فلانیو باید از عروسو دخترش تشخیص بدی و سوتیم ندی سخت ترین کار گرم گرفتن با آدمایی که با وجود اینکه یجورایی هم خونتن ولی باهاشون یه دنیا غریبه ای... خلاصه اینکه خواهرم به بهونه دانشگاه یه پیچش عظیم داشت و بن...

ادامه مطلب

بی احساس(؟)

بی احساس(؟) یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ ♥ 2:14 همیشه همه و همه بهم گفتن بی احساس.. از دوستو رفیق و آشنا و خانواده و.. ولی هیچوقت کسی از خودش نپرسیده چی شده که من به اینجا رسیدم. چی شده که دنیای یه دختر پر شورو انرژی خاکستری شده. کسی هیچوقت منو درک نکرد حتی مادرم. کسی هیچوقت از دید من دنیارو ندید.... رفتم پیش مشاوری که معرفی شده بود ولی چیزی حل نشد. بعد دو ساعت حرف زدن و تموم کردن یه بسته دستمال کاغذی بهم گفت مشکلت حل نمیشه ولی کمرنگ میشه. خبر نداره داره دنیامم کمرنگ میکنه.. دیگه امید به چیزی ندارم. بهم گفت اگه باز اون فکرای لعنتی از سرم رد شد سریع سرمو بگیرم زیر شیر اب یخ... دلم میخواد مغزمو بندازم...

ادامه مطلب

نقطه ضعف

نقطه ضعف پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ ♥ 4:13 یه سری حرفایی هست که نمیشه به کسی گفت .به هیچکس..در واقع نبایدم گفت. ترسایی که تو زندگی داری نقطه ضعفات..نباید بزاری بقیه بفهمن چقد ضعیفی وگرنه همه پَسِت میزنن..همه میزارنت کنار..مُد شده تازگیا همه دنباله آدمایین که رو راست نیستن.آدمای همیشه خوشحالی که هیچی به هیچ جاشون نیس...اونایی که بودو نبودت فرقی نداره براشون ...نمیدونم چرا ولی به هرکس بیشتر بها بدی بیشتر داغ میزاره به دلت میشتر میسونتت بیشتر اذیتت میکنه بیشتر...بیشتر.طرف اومد تو زندگیت بعد پنج سال ری...د بهت رفت حالا بازم دوسش داری؟نوبره والا..بعد این یکی برات له له میزنه نگاشم نمیکنی...راست میگن...

ادامه مطلب

تیله مشکی

تیله مشکی پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ ♥ 4:26 چی اینجوری شکستت کرده؟کی باعث شده اینقد بهم بریزی؟چروک بغل چشمات برا چیه؟گفتم بهت چقد غم انگیزه دست که میبری تو موهات سفیدیاش بیشتر دیده میشه؟گفتم چقد ناراحتم ازینکه اینقد شکسته شدی؟گفتم چقد ذوق میکنم برا لبخندات؟وقتی چشات ریز میشه؟عکسای سالهای قبلت چقد شاد تره...چقد لبخندات پر رنگ تره.کاش من برا دنیای اون زمان بودم..کاش زودتر به دنیا اومده بودم..چی میشد یه سری اتفاقا نمیفتاد اصلا..برا خودت میگما.بیخیال من اصلا..چقد چشاتو دوست دارم ...هرچقدم شکسته شی هرچقدم غمگین بشی باز اون دوتا تیله مشکیا نشون میده محبتتو نشون میده چقد عشق پشتش بوده..سعی میکنی تغیی...

ادامه مطلب

صدا کن مرا.صدای تو خوب است

صدا کن مرا.صدای تو خوب است سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ ♥ 4:21 تا حالا شده به جذابیت های صدا فکر کنید؟صدای پا,صدای جاروی رفتگر,صدای قطره های بارون,صدای ظربان قلب مادر,صدای خنده های بچه ها,صدای خش خش برگای پاییز ,و یک صدای بَمِ مردونه... خیلی از صداها هست که با گوش شنیده نمیشه از روحت رد میشه روی قلبت اثر میزاره روی کارهات..خیلی وقتا میتونه مغزتو تسخیر کنه بشه ملکه ذهنت..دائم شبو روز و لحضه به لحضه اِکو بشه برات.خیلی جمله های معمولی در حالت نوشتار اگه با صدای کسی که دوستش دارین گفته بشه میتونه هیجان انگیز ترین یا مخرب ترین جمله رو بسازه.صدا میتونه ظربان قلبو تند و کند کنه میتونه آرامش عمیق بده ب...

ادامه مطلب

❌ترحم❌

یه چیزایی حس میکنیو میری آزمایش میدی... دکتر با تعجب به برگه نگاه میکنه و بعدشم به صورت تو.میگه یه چیزای مشکوکه انگار باید یچیزی داشته باشی و نداریش!! برگه رو هزار جا میبری و نشون میدی و هزار بار دیگه آزمایش بعد که نتیجه قطعی شد مشکل اصلی تازه شروع میشه. چطوری به بقیه بگم؟!چطوری با قضیه کنار بیام؟!و...

ادامه مطلب

نفوذ

یادمه یکی تو نظرات نوشته بود:"همیشه میخونمت"جمله جالبی بود کاش میشد همرو خوند... ذهنشونو نگاهشونو جنس لبخندشونو... کاش میشد نفوذ کرد تو بعضیا.حیله ها و تَله ها و همه چیشونو فهمید. از چاله چوله هاشون باخبر شد. از لبخند کَریه مردای تو خیابون گرفته تا نگاه معصوم بچه ها. چقد دنیا داستانای مختلف داره... ...

ادامه مطلب

فرشته نجات

با صدای در زدن و زنگ هایی ک پشت سرهم ب صدا درمی اومدن از خواب بیدار شدم.همونطور ک توی تختم دراز کشیده بودم , داشتم حدس میزدم ک چ کسی خواب اروممو بهم زده .مطمعنا مادرو پدرم نبودن چون همیشه کلید همراهشون بود...بیخیال نسبت ب کسی ک زنگ می زد ب این فکر کردم ک امروز چندشنبست ؟گفتم بهتره از مادرم بپرسم ولی...

ادامه مطلب

امر نسبتا خیر

امر خیر دقیقا ینی چی؟میشه با امر خیر برای کسی شر تراشید؟میشه با بر چسب امیرخیر خیلیا رو بدبخت کرد؟تصورشم ک میکنم خون تو رگام یخ میزنه ... امروز دوباره این زخم تازه شد .دوباره زبون باز کردمو گفتم مثله سه ماه پیش.مثله دو سال پیش.دقیقا همون جوری .گریه کردمو گفتم,هق هق کردمو گفتم .گفتم ک اگه قرار این ا...

ادامه مطلب

یادگاری

در شیشه رو باز کردمو بوش کردم و گفتم ممنون ..گفت (چند سالته ؟من 21سالمه) ...اصلا بهش نمیومد..گفت میدونم ک بهم نمیاد و لبخندی زد...گفتم 18 ..دوبار دست برد توی کیفش و ی شماره بهم داد ..شمارمه اگه دوست داشتی بهم زنگ بزن اگرم دوست نداشتی من دوست دارم زنگ بزن و بعد قهقه ای زد ..شمارشو گرفتم و توی جیب پا...

ادامه مطلب

:)))))

نشسته بودم پشت ب در ورودی و داشتم ب بشقاب سیب های جلوم نگاه میکردم ک دیگه داشت سیاه میشد. هرجارو نگاه میکردم نبود ناامید شدم.بلندشدم رفتم تو اشپزخونه یه سینی چایی ریختم و اوردم که همه بخورن..."فلانی" یه بنر دستش گرفته بودو از همه میپرسید که اینو کجا بزنم و هیچکس بهش اهمیت نمیداد تامنو دید گفت:(حنا ...

ادامه مطلب

لوثش نکنید...

صدامو خیلی دوست داشت همیشه میگفت حرف که میزنی آروم میشم گاهی وقتا این حرفش به وضوح برام اثبات میشد.وقتایی که خیلی درگیر بود چه از لحاظ ذهنی یا طور دیگه میشست روبرومو میگفت برام حرف بزن ...نمیدونستم چی بگم و از کجا شروع کنم اون میگفت از موعد چک هاش از قرارهای مهم کاریش از دعواهای خانوادگیش.گاهی وقتا...

ادامه مطلب

راز مگو

رفتم پیش مشاور و همه چیئ بهش گفتم خلاصه از سیر تا پیاز ..و بهم گفت که به همه چیز با دید مثبت نگاه کنم منم گفتم چشم والان زندگی با دید مثبت چقدر قشنگهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ادامه مطلب

حسادت؟!حمایت!!!

چرا همیشه فکر می کنید وقتی یه نفر نهی تون میکنه از کاری که میخوایید بکنید بخاطر حسادتشه و داره چشماش از حدقه میزنه بیرون؟نمیتونه ببینه؟چرا فکر می کنید پشت یه نفر بودنو حمایت از یه نفر ینی اینکه فقط و فقط تاییدش کنی؟درک کردن همیشه ینی اینکه تو همه چی طرف دهنشو ببنده و حرف، حرف شما باشه؟ هر کسی خودش ش...

ادامه مطلب

ایستگاه جهنمی

نمیخوا م حس نا امیدی و کمبود تو زندگی رو جدی بگیرم ولی بالاخره یه سری چیزایی هست...بعضی چیزا که مجبوری هر روز و هر روز جای خالیشو ببینی و به روی خودت نیاری(البته خودتو بزنی به بیخیالی)نمیدونم میدونید یا نه ولی سلطان این حرکتم .شده گاهی اوقات بغض داره خفم میکنه ولی نشستمو با رفیق رفقا میگمو میخندم و ...

ادامه مطلب

ویرووووووووس

نمیدونم چرا هر سال که بزرگتر میشم حس و حال همه چی میپره...اصلا دنیا کمرنگ و کمرنگ تر میشه دیگه داریم شبیه ربات ها زندگی میکنیم....یه چیزی تو تلگرام خوندم خیلی دلم گرفت نوشته بود:"ماه رمضون صرفا جهت اینه که با بچه های فامیل برید خونه مادر بزرگ مادری کیف کنید وگرنه فاقد اعتبار است."دلم شکست !!از مادر ...

ادامه مطلب

الفراااااار

از ته دل دلم میخواد با یکی حرف بزنم و بهش ریزو درشت زندگیمو بگم یکی که بعد از تموم شدن حرفام پشیمونم نکنه دلم میخواد سبک شم... رفتم سراغ دوست قدیمیم که همیشه بهترین مشاور بوده برام تا دردو دل کنم باهاش ولی... بیخیال خلاصه اینکه اصلا حال روحیم خوب نیست خیلی تحت فشارم حس میکنم واقعا کسی پشتم نیست... ...

ادامه مطلب

شفاف قرمز

از روزی ک باهم آشناشدیم چند روزیه ک میگذره درست نمیدونم چندروز و اصلا مهم هم نیست .نمیدونم چطوری به خونمون راه پیدا کرده و از اول آشنای کی بوده و اینهم مهم نیست .مهم اینه که برام دوست خوبیه وقتی دارمش ب چیزای بیخود فکر نمیکنم و با ارامش ب خواب میرم.و البته مزیتش اینه که در این مواقع اصلا خواب نمیبینم فقط چشمامو میبندم ,باز میکنم و تغیر وضعیت عقربه های ساعتو میبینم.این یکی از مزایای این دوستیه..."تو آدم دیگه ای شدی و اطرافیانت اینو نمیفهمن,چون تو بایه راه حل کوچیک همه چیه حل میکنی.با یه دوستیه ساده ولی مفید.." . . . ....صدای بابامو میشنوم و به سختی چشمامو باز میکنم .مجبورم از خواب بیدار شم.میبینمش ک کشوهای کابینت آشپزخونه رو میگرده.مثه همیشه ب خودش زحمت نمیده ک همه کابینتارو بگرده و مامانمو صدا میکنه:مری(مرضیه)!!!این ژلوفنا ک تو کشوی داروها بودن کجان؟ مری:(تموم شده حتما دیگه !نمیدونم) طبق...

ادامه مطلب

جاذبه

یادمه توی دوران راهنمایی ی بار معلم اجتماعیمون راجب اینکه چطور بچه های کلاس باهم دوست شدن و صمیمی ان سوال پرسید یکی از بهترین دوستای من (مهتاب) دستشو گرفت بالا و داستان دوستیمونو تعریف کرد روزی ک من خواب مونده بودم و کتاب عربیمو جا گذاشتم کنار ش نشستم و همین باعث دوستیمون شد .اون این داستانو تعریف کرد ولی واقعیت این نبود .من از مهتاب خوشم اومد چون هیچ شباهتی ب من نداشت .اینو همه میدونستن حتی معلممون.چون نگاه معنا داری ب من ک روی نیمکت کنار مهتاب بودم کرد و گفت :خوب شاید یکی شیطون تر باشه و اون یکی....اوم منظورم اینکه شاید بعد ب این نتیجه برسین ک اخلاقتون ب...

ادامه مطلب

بازگشت

دلم میخواد زندگیمو تغییر بدم و بیشتر از همه این روزا از زندگی کسل کنندم خسته شدمودلم میخواد برگردم و ی چیزایی رو دوباره شروع کنم .. امیدوارم ک-)مثل بیشتروات از پس اتفاقایی ک این روزا میوفته بر بیامo_O...

ادامه مطلب

نصیحت

جدیدا ب این نتیجه رسیدم ک کلا دیگه ب کار کسی کار نداشته باشم بمن چ باو ..بزار هر غلطی دلشون میخواد بکنن .واسه کسی ک خودش دلش ب حال خودش نمیسوزه من چرا ناراحت باشم؟کلا هرجا بهرکی اهمیت دادم الان شده دشمن خونیم اصن از همین تریبون اعلام میکنم من عینه خیالمم نیست تو شدی جنو من بسم الله. ناراحتم ازینکه اصن چرا وقت گذاشتمو دخالت کردم .دفعه پیش واسه جریانه مهتاب نتیجشو دیدما ولی.... هعیییی.دیگه پشت دستمو داغ میکنم اگه تو کار کسی دخالت کنم من از الان شدم ی شنونده.......

ادامه مطلب